
از وقتی این و بلاگ را باز کردم این دومین بار نه چندمین باری است که با اسم حقیقی خودم وبلاگ دیگری باز کرده ام رفته ام و دوباره بازگشته ام.
دوست داشتم بهار بزرگ شود ...
نه به آن معنی که تو در ذهن داری
بهاربرای من صورتی است یک صورتی که تا به حال مثلاش را نديدهام.
شاید به رنگ معصمو میت بچگی هایم.
بهار دو ست دارد نظم بگیرد ...
دوستان چند بار پیشنهاد دادند که بنویس رفته ای آن ور دنیا حیف است تو مثلا علوم اجتماعی خوانده ای و زمانی می نوشتی بنویس درباره دنیای اطرافت.
خواستم جدی بنویسم ولی نمی شود این بهار من جدی دوست ندارد جدی بنویسد ان هم اینجا. دوست دارد از جنون و عرفان خودش بنویسد از دیوانگی .
دوست دارد گاهی که حسی امد که نتو انست بیانش کند نه برای اینکه نتواند از آن بنو یسد . نخواست بنویسد که کسی بخواند بیاید اینجا و شاید به جایش بی نهایت نقطه بگذارد که دلش یک کم سبک شود.
نه برای اینکه بیایند نظری بدهند نقدش کنند یا شاید دلش را بشکنند.
پیش ترها کسی به من گفت شاید کسی نخواهد از دلت بشنود حرفهای دلت را اینجا ننویس به خدا بگو انسان تغییر می کند و حرفهایش نیز.
ولی من دوست دارم همین جا بنویسم.
با این دختر ابرو کمونی قالب ام و همین موسیقی به رنگ ابی کم رنگ. هرچند که این قالب هم به دلم نمی نشیند. اصلا من نمی دونم من چرا ایقدر مشکل دارم با قالب.
لینک وبلاگم را هم در پرشین بلاگ می گذارم اگر دوست داشتید جدی های من را بخوانید بیاید انجا بخوانید .
یا حق