می لرزی - به جمعیت که کیپ در کیپ هم نشسته اند نگاه می کنی .
جای تکان خوردن نیست . نشسته ای کنار ستون برای تکیه کردن اما . ستون سرد
است و سنگی و انگار تمام سرمای وجودش را به درون تو منتقل می کند .
چشم می دوزی به روبه رویت به چراغ های دور مسجد که حالا کم کم با تاریکی هوا
روشن می شوند .
تاریک و روشنی هوا . طنین دعای عرفه . جمعیت . چقدر دوست داری این حال و هوا
را آنقدر که حتی سرما هم که در تمام وجودت رخنه کرده نمی تواند مانع ماندت شود .
به کتاب دعای توی دستت نگاه می کنی و به جمعیت .
مداح می گوید : مطمئن باش دعوتت کرده اند .
مطمئن . سر بلند می کنی و به سقف برزنتی که با داربست اطراف مسجد را پوشانده
تا شاید جمعیت . نمی دانی سردشان نشود یا شاید بارانی برفی ... چشم می دوزی .
خدایا بگو می بخشی تا بگم چه گناهانی کرده ام . این را مداح می گوید .
دلت می لرزد . خودش می داند .
زیر لب این جمله را دوباره تکرار می کنی . خدایا اول بگو می بخشی ...
سرت را می اندازی پایین . صدای گریه ها را می شنوی .
لحظه ای سرما را فراموش می کنی .
باز می لرزی . تصمیم می گیری بلند شوی . سه ساعت است که داری می لرزی .
پیرزنی از بین جمعیت رد می شود . پا روی پایت می گذارد . سر بر می گردانی برای
نگاه کردن به او .عذر می خواهد . نمی دانی چرا اما می گویی . خیلی سرد
پیرزن دستهای لاغر و استخوانیت را می گیرد در دستهای چروکیده اش و می گوید
یخ کرده ای .
پر چادرش را می اندازد روی سرت و دستکش هایش را به اصرار دستت می کند .
گرمت می شود . زیر چادر پیرزن و دستکش های نازک نخی . گرمت می شود .
خدایا می دونم که خیلی مهربونی و گنا هام رو می پوشونی . مداح دم می گیرد
اشک در چشمانت حلقه می زند . کتاب دعا را می گیری جلوی صورتت . دیگر
صدایی نمی شنوی .و در میان هق هق گریه ات باهاش حرف می زنی .