تبليغاتX
بی نهایت نقطه...

می لرزی - به جمعیت که کیپ در کیپ هم نشسته اند نگاه می کنی .

جای تکان خوردن نیست . نشسته ای کنار ستون برای تکیه کردن اما . ستون سرد

است و سنگی و انگار تمام سرمای وجودش را به درون تو منتقل می کند .

چشم می دوزی به روبه رویت به چراغ های دور مسجد که حالا کم کم با تاریکی هوا

روشن می شوند .

تاریک و روشنی هوا . طنین دعای عرفه . جمعیت . چقدر دوست داری  این حال و هوا

را آنقدر که حتی سرما هم که در تمام وجودت رخنه کرده نمی تواند مانع ماندت شود .

 به کتاب دعای توی دستت نگاه می کنی و به جمعیت .

 مداح می گوید : مطمئن باش دعوتت کرده اند .

مطمئن . سر بلند می کنی و به سقف برزنتی که با داربست اطراف مسجد را پوشانده

تا شاید جمعیت . نمی دانی سردشان نشود یا شاید بارانی برفی ... چشم می دوزی .

خدایا بگو می بخشی تا بگم چه گناهانی کرده ام . این را مداح می گوید .

دلت می لرزد . خودش می داند .

زیر لب این جمله را دوباره تکرار می کنی . خدایا اول بگو می بخشی ...

سرت را می اندازی پایین . صدای گریه ها را می شنوی .

لحظه ای سرما را فراموش می کنی .

باز می لرزی . تصمیم می گیری بلند شوی . سه ساعت است که داری می لرزی .

پیرزنی از بین جمعیت رد می شود . پا روی پایت می گذارد . سر بر می گردانی برای

نگاه کردن به او .عذر می خواهد . نمی دانی چرا اما می گویی . خیلی سرد

پیرزن دستهای لاغر و استخوانیت را می گیرد در دستهای چروکیده اش و می گوید

یخ کرده ای .

پر چادرش را می اندازد روی سرت و دستکش هایش را به اصرار دستت می کند .

گرمت می شود . زیر چادر پیرزن و دستکش های نازک نخی . گرمت می شود .

خدایا می دونم که خیلی مهربونی و گنا هام رو می پوشونی . مداح دم می گیرد

اشک در چشمانت حلقه می زند . کتاب دعا را می گیری جلوی صورتت . دیگر

صدایی نمی شنوی .و در میان هق هق گریه ات باهاش حرف می زنی .

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط ...  |