دلم برای نوشتن تنگ شده بود برای نوشتن توی وبلاگم
یک روز امدم این وبلاگ رو باز کردم برای نوشتن ولی حالا مدتهاست رهاش کردم به هوای خودش گاهی می ام یک نگاهی می کنم بهش مثل یک خانه بی صاحب که مدتها است کسی مرتبش نکرده
یک مدتی به این فکر بودم یک قالب طراحی کنم نشد
از این قالب خوشم نمی اد. به دلم نمی شینه این چهار چوب
یک مدتی توی این فکر بودم برم یک اسم مستعار دیگه پیدا کنم برم پشت یک اسم مستعار دوباره بشینم و بنویسم و قتی مستعاری و مجازی می تونی دیونه بشی وقتی خودتی توی عالم حقیقی مجبوری خودت رو پشت یکسری حرفها پنهون کنی تا دیگران شاید فکر بدی در موردت نکنند . نگید که اینطور نیست من خیلی تجربه اش کردم گاهی یک چیزی گفتم دیدم دیگران اصلا توی اون فضا نیستند . نه اصلا شاید دلیلش اینه که دوست داری یک خلوت داشته باشی فقط یک خلوت برای لحظاتی بیای بیرون از اون دنیای آدمها
نه اصلا شاید بخوای گاهی یک حقیقت بنویسی که توی واقعیت روت نشه بگی و اصلا شاید داری فرار می کنی از یک نقص . نقص کامل نبودن
ولی این وبلاگ برای من یک یادگار
یادگار یک درد که همیشه روی سینه ام می مونه یادگار یک درس توی زندگی ام و یک غم
گاهی ما ادمها سعی می کنیم غمها رو فراموش کنیم سختی ها رو فراموش کنیم ولی به نظرم گاهی باید بمونه آثاری از اون دردها تا هر وقت چشمت بهش افتاد یادت بیاد
ولی چی کار کنم نمی دونم این گمشدگی درونم رو چطوری به سامان برسونم . و شاید فرار من از نوشتن به خاطر اینکه فکر می کنم هر روز که می گذره دارم بزرگتر می شم و شاید یک روزی بیام اینها رو بخونم و خودم هم خوشم نیاد.
نمی دونم . جالبه برام کلمه نمی دونم گاهی وقتی چیزی می نویسم بهش خیلی فکر می کنم که چرا من اینقدر این کلمه رو استفاده می کنم . همیشه نه ولی اکثر مواقع وقتی قلم رو می زارم روی کاغذ این اولین کلمه ای که می نویسم همینه
بعد به یک نتیجه رسیدم و اونم اینکه اینقدر دنبال یک قالب برای نوشتن نباشم می دونم خیلی پراکنده می نویسم ولی نمی شه دست خودم نیست از کجا شروع می کنم به کجا می رسم
به این نتیجه رسیدم خودم باشم با همه پراکنده گویی ها نمی تونم توی یک قالب قشنگ و باکلمات قشنگ بنویسم می تونم مثل خودم و روح پراکنده و بی قرارم بنویسم
+
نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط ...
|