بابا همیشه می گفت بهاره تو قلبت مثل شیشه می مونه . زود میزنی زیر گریه .
زدم زیر گریه وقتی خبر شهادتش رو شنیدم . برای شهادت کسی که نمی شناختمش . جانباز شیمایی که تقریبا یک هفته توی کما بود .
تا دختر نباشی عاشق پدر نمی تونی درک کنی . نمی دونم دخترش الان چه حالی داره . حتی نوشتن درباره اش هم برام سنگینه .
می شنیم و قرآن می خونم براش ، شاید هم برای دل خودم که آروم بگیره .
اون که آرومه . دیگه چی می خواست از این دنیا ، جز بهترین نوع رفتن .
نمیر زنده بمان ای مرد ، گفتم ، نگفته بودم چشمانش تمام آبی دریا را در آن کرانه به جوش آورد
نمیر زنده بمان ای مرد ، نگفته بودم و می دانم، در این دریغ زمستانی چگونه زنده بماند مرد
+
نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط ...
|
چشم من به انتظار
انتظار لحظه ای
لحظه ای که می رسد
سوی من مسافری
آن مسافری که بود ، نزد قلب من غریب
آن غریب آشنا ، بین لحظه ها اسیر
او اسیر من شد و
من ولی اسیر خود
دیدمش ولی چه دور
دیدمش ولی چه دیر
چشم من به انتظار
انتظار لحظه ای
لحظه ای که می رود سوی او دلم ولی ...
+
نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط ...
|