تبليغاتX
بی نهایت نقطه...
صبح وقتی چشمهام رو باز کردم ، با خودم فکر کردم امروز عید
چه حس قشنگی ، عید
حس می کنم در اوج تنهایی ام
در اوج با تو بودنم
عجیب آرامشی است.
+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط ...  | 

سر می زارم روی سینه ات ، هیچی نمی گی ، هیچ نمی گم . سرم رو می آرم بالا صورت می زارم روی صورت خیس اشکت . چقدر دوست دارم این رطوبت و گرمای صورتت را وقتی گریه می کنی .
بهم می گی گاهی سینه ها خیلی چیزها رو به هم منتقل می کنند . نباید حرف زد نباید نوشت . فقط باید در آغوش گرفت و در سکوت حرف زد . سکوت می کنم و می شنوم حرفهای قلبت را . و تو محکم در آغوشت می فشاری ام .
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط ...  |