زیر لب
گفت : ماه امشب دلش گرفته
سر کج کرد و امتداد نگاهش را دنبال کرد تا رسید به ماه که پشت تکه های ابر سیاه بود.
***نگاه کرد به ماه و با خودش فکر کرد هر جای زمین که بایستی ماه همان
اندازه نزدیک تو است.
یعنی او الان کجای زمین ایستاده ، و دارد به ماه نگاه می کند .
ولی ماه هنوز هم زیر تکه های ابر سیاه بود.
و دلش گرفته بود.بی هدف راسته خیابون رو می گیرم می رم . سوز می آد
عصر روز تعطیله و خیابون خلوت . بغض تو گلوم داره خفه ام می کنه
شاکی ام ، شاکی
نمی دونم از کی و از چی
این آدمها که تک و توک از کنارم رد می شن ، سردی هوا ،
نمی خوام بگم کم آوردم . دلم می خواد داد بزنم
آسمان ابری ، آبی کمرنگ با رگه های سفید
بلند بلند حرف میزنم ، با خودم .گاهی اینقدر بلند شبیه فریاد ،
مطمئنم کسی نمی فهمه چی می گم
فقط حیا می کنم از گریه کردن جلوی این مردم نمی دونم چرا
خدایا اینقدر غریب خواستی من و
می خواستی مطمئن بشی هیچکس نیست که برم حرفام رو بهش بزنم
می خواستی فقط تو بمونی برام و تو که شکایت نبرم پیش کسی