تبليغاتX
بی نهایت نقطه...

 

زیر لب گفت : ماه امشب دلش گرفته

سر کج کرد و امتداد نگاهش را دنبال کرد تا رسید به ماه که پشت تکه های ابر سیاه بود.

***

نگاه کرد به ماه و با خودش فکر کرد هر جای زمین که بایستی ماه همان اندازه نزدیک تو است.

یعنی او الان کجای زمین ایستاده ، و دارد به ماه نگاه می کند .

ولی ماه هنوز هم زیر تکه های ابر سیاه بود.

و دلش گرفته بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط ...  | 

 

بی هدف راسته خیابون رو می گیرم می رم . سوز می آد

عصر روز تعطیله و خیابون خلوت . بغض تو گلوم داره خفه ام می کنه 

شاکی ام ، شاکی

نمی دونم از کی و از چی

این آدمها که تک و توک از کنارم رد می شن ، سردی هوا ،

نمی خوام بگم کم آوردم . دلم می خواد داد بزنم

آسمان ابری ، آبی کمرنگ با رگه های سفید

بلند بلند حرف میزنم ، با خودم .گاهی اینقدر بلند شبیه فریاد ، مطمئنم کسی نمی فهمه چی می گم

فقط حیا می کنم از گریه کردن جلوی این مردم نمی دونم چرا

خدایا اینقدر غریب خواستی من و

می خواستی مطمئن بشی هیچکس نیست که برم حرفام رو بهش بزنم

می خواستی فقط تو بمونی برام و تو که شکایت نبرم پیش کسی

خب دارم به خودت می گم .......
+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط ...  |