تبليغاتX
بی نهایت نقطه...

 

 توی عالم بچگی همیشه برام سئوال بود  که آدم بزرگها توی ذهنشون چی می گذره .

با خودم فکر می کردم یعنی می شه منم یک روز بزرگ بشم و. برم دانشگاه از این دایره ها و مثلث های تو هم تو هم با اعداد و حروف کنارش سر در بیارم .
 


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 3:0 قبل از ظهر  توسط ...  | 

می ایستیم دم در تا پیشخدمت به استقبالمون می اد و منو رو می ده به دستم وراهنماییمون می کنه .

میز دو نفره ای رو بهمون نشون می ده و ما با علامت سر انتخابش رو تایید می کنیم .

رستوران مکزیکی فضای جدیدی داره برام .

منو رو میزاره جلوم می گه تو چی می خوری . نگاه نکرده می گم وجترین پیتزا ، حتی نگاه نمی کنم منو را .

نوشیندنی ، همون شربت پرتغال .

منو رو می گیره جلوی صورتم و می گه نمی خوای شربت مخلوط میوه ها رو امتحان کنی . با بی میلی می گم

:بد نیست .

پیشخدمت گیلاس شربت رو می زاره روی میز . گلیلاس رو می کشم طرف خودم و نی رو می زارم گوشه لبم

مزه جدیدی داره و حتی بهتر از شربت پرتغال .

با خودم فکر می کنم چرا من هیچوقت نخواستم حتی یک طعم جدید رو تجربه کنم .
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط ...  |