توی عالم بچگی همیشه برام سئوال بود که آدم بزرگها توی ذهنشون چی می گذره .
با خودم فکر می
کردم یعنی می شه منم یک روز بزرگ بشم و. برم دانشگاه از این دایره ها و مثلث
های تو هم تو هم با اعداد و حروف کنارش سر در بیارم .
می ایستیم دم در تا پیشخدمت به استقبالمون می اد و منو رو می ده به دستم
وراهنماییمون می کنه .
میز دو نفره ای رو بهمون نشون می ده و ما با علامت سر انتخابش رو تایید
می کنیم .
رستوران مکزیکی فضای جدیدی داره برام .
منو رو میزاره جلوم می گه تو چی می خوری . نگاه نکرده می گم وجترین
پیتزا ، حتی نگاه نمی کنم منو را .
نوشیندنی ، همون شربت پرتغال .
منو رو می گیره جلوی صورتم و می گه نمی خوای شربت مخلوط میوه ها رو امتحان کنی . با بی میلی می گم
:بد نیست .
پیشخدمت گیلاس شربت رو می زاره روی میز . گلیلاس رو می کشم طرف خودم و نی رو می زارم گوشه لبم
مزه جدیدی داره و حتی بهتر از شربت پرتغال .
با خودم فکر می کنم چرا من هیچوقت نخواستم حتی یک طعم جدید رو تجربه کنم .