شروع کرديم با هم از هر دري صحبت کردن ، تا اينکه حرف رسيد به برگشتن به ايران و اينکه من تصميم دارم بعد از اتمام درسم به ايران برگردم و ساره گفت من هيچ تعهدي به کشورم ندارم .
هيچ انگيزه اي هم براي خدمت کردن به کشورم در وجودم حس نمي کنم . پدر من جانباز بوده و ما خدمتمون رو به کشورمون کرديم .
دردي توي قلبم حس کردم از اين حرف . از زماني که آمدم به انگليس ايراني هاي زيادي ديده بودم که خب بعضي هاشون به هيچي اعتقاد نداشتن . بعضي ديگه نصف و نيمه ديندار بودن ولي کشورشون رو دوست داشتن .
ولي از هيچکدومشون به اين صراحت نشنيده بودم که من نسبت به کشورم هيچ حس تعهدي ندارم و نمي خواهم برگردم .اين اولين باري بود که مي شنيدم. اون هم از يک بچه مذهبي مسلمون .