تبليغاتX
بی نهایت نقطه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت 3:55 قبل از ظهر  توسط ...  | 

از توصيفاتي که شنيده بودم خيلي خوشحال شدم که توي غربت ، کسي پيدا کرده ام همفکر خودم . دکترا مي خوند و يکسال از من کوچکتر بود . توي دلم فکر مي کردم چه خوب بچه مذهبي درس خون و متعهد احتمالا بعد از درس خوندن بر مي گرده به ايران و حتما توي سرش پر از برنامه است براي آباد کردن کشورش.
برای شام دعوتم کرد به خانه اش و منم پذیرفتم.

شروع کرديم با هم از هر دري صحبت کردن ، تا اينکه حرف رسيد به برگشتن به ايران و اينکه من تصميم دارم بعد از اتمام درسم به ايران برگردم و ساره گفت من هيچ تعهدي به کشورم ندارم .
هيچ انگيزه اي هم براي خدمت کردن به کشورم در وجودم حس نمي کنم . پدر من جانباز بوده و ما خدمتمون رو به کشورمون کرديم .

دردي توي قلبم حس کردم از اين حرف . از زماني که آمدم به انگليس ايراني هاي زيادي ديده بودم که خب بعضي هاشون به هيچي اعتقاد نداشتن . بعضي ديگه نصف و نيمه ديندار بودن ولي کشورشون رو دوست داشتن .
ولي از هيچکدومشون به اين صراحت نشنيده بودم که من نسبت به کشورم هيچ حس تعهدي ندارم و نمي خواهم برگردم .اين اولين باري بود که مي شنيدم. اون هم از يک بچه مذهبي مسلمون .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط ...  |