نگاه کردم به صورت بورش ٫ به چهره اروپایی اش سلام کردن نمی آمد . خندید و گفت اهل کجایی؟
ایران .تلاش کرد به فارسی بگوید : حالت خوبه ؟
خیلی برایم جالب بود نوع حرف زدنش و نوع ارتباط بر قرار کردنش . تخته شاسی اش را گرفت جلوی صورتم و در مورد کار داوطلبانه اشان و اینکه برای مردم محروم همه دنیا پول جمع می کنند توضیح داد .
از سلامی که گفته بود و نوع ارتباط برقرار کردنش رویم نشد که بگم نه .
دست کردم توی جیبم چند تا سکه پید ا کرم به ۱ پوند هم نمی رسید .
سعی کرد کلمه بلندی که زیر برگه ها نوشته شده بود را برایم بخواند. گفتم یعنی چی ؟
باز هم به فارسی بامزه ای گفت : یعنی خوشحال باش.
خدافظی کردم و به راهم ادامه دادم حتی یادم رفت ازش بپرسم اهل کجا است.
در بن بست فقط راه آسمان باز است.