تبليغاتX
بی نهایت نقطه...
تا من و دید امدجلو و گفت :سلام.

نگاه کردم به صورت بورش ٫ به چهره اروپایی اش سلام کردن نمی آمد . خندید و گفت اهل کجایی؟

ایران .تلاش کرد به فارسی بگوید : حالت خوبه ؟

خیلی برایم جالب بود نوع حرف زدنش و نوع ارتباط بر قرار کردنش . تخته شاسی اش را گرفت جلوی صورتم و در مورد کار داوطلبانه اشان و اینکه برای مردم محروم همه دنیا پول جمع می کنند توضیح داد .

از سلامی که گفته بود و نوع ارتباط برقرار کردنش رویم نشد که بگم نه .

دست کردم توی جیبم چند تا سکه پید ا کرم به ۱ پوند هم نمی رسید .

سعی کرد کلمه بلندی که زیر برگه ها نوشته شده بود را برایم بخواند. گفتم یعنی چی ؟

باز هم به فارسی بامزه ای گفت : یعنی خوشحال باش.

خدافظی کردم و به راهم ادامه دادم حتی یادم رفت ازش بپرسم اهل کجا است.

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط ...  | 

 

در بن بست فقط راه آسمان باز است.

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط ...  |