با ارنجش می زند به بازویم و آهسته می گوید مگر جانباز هم پناهنده می شود؟
مگر جانباز هم پناهنده میشود سوال پیچیده ای است . پناهندگی و جانبازی دو وازه ای که با هم جور در نمی آیند . چشمم به زن جوان چاق با مانتو مشکی کرب و روسری قرمز که نوازادش را گرفته توی بعلش مانده و دارم به سوال دوستم فکر می کنم می مانم که چه بگویم.
یاد فیلم(از کرخه تا راین) حاتمی کیا می افتم . اصغر که در کنار چشم های تار سعید به سفارت آلمان پناه برد آن زمان سنی نداشتم که بفهمم پناهندگی یعنی چه فقط می دانستم کسی که پناهنده می شود یعنی روی از کشورش بر می گرداند و.....
زنهای دیگر نوبت به نوبت به کمک زن می ایند که کودک اش را نگهدارند تا او بتواند به دعا گوش کند . یاد همسر جانبازی می افتم که در اتوبوس انقلاب تا شهرک دیده بودم شاید دو سال پیش داشت می رفت بیمارستان میلاد او هم خیلی جوان بود .
نشسته بودم انتهای اتوبوس ساعت حدود ٨ شب بود و طبق عادتم داشتم چیزی می نوشتم. اتوبوس که در ایستگاه توحید ایستاد زن سوار شد با اینکه اتوبوس خلوت بود خودش را کشاند تا ته اتوبوس و درست نشست روبه رویم و گفت: خانم می دونی اگر بخوام برم بیمارستان میلاد کجا باید پیاده شوم.
هر موقع رسید بهتون می گم . شاید چادری که سر هر دویمان بود و جه مشترکی شد که سفره دلش باز شود . خسته شده ام خانم دارم می رم بیمارستان پیش همسرم جانباز شیمایی است .نمی دونی چقدر سخته
تا ارومه خوبه ولی وقتی حمله اش شروع میشه ابرو نمانده برایمان بین اهل محل. نمی دانم چه بگویم خودم هم می دانم اگر بگویم درک می کنم حرف مفت زده ام .
فقط می گویم خدا خیرتان بدهد ... این حرفها را نزنید شما نزد خدا اینقدر اجر دارید... از همین حرفهای کلیشه ای که حالم بهم می خورد ازشان .
من کجا می توانستم ان زن را درک کنم . زن ایستگاه بیمارستان میلاد پیاده شد و رفت .من تا چند روز داشتم بهش فکر می کردم .
دعا تمام می شود . خانم ها دسته دسته دور هم جمع می شوند مراسم ۲۸ صفر که ایرانی ها در مکانی که برای برنامه های مذهبی اجاره کرده ند برگزار شده از ان مراسم های سانتی مانتال دعا نشستند روی صندلی و پشت سر هم پذیرایی کردند و ادمها با لباسهای اتو کشیده و .....
اصلا قشنگی دعا به خضوع اش است به نشستن روی زمین به سادگی اش و به خیلی چیزها به عاشقانه اش...(رها کنم).
اکثر ا همسران دانشجوهایی هستند که از ایران بورس گرفته اند و یک عده هم که مدتها اینجا بوده اند و بقیه هم پناهنده ها.
و تک و توکی هم که شخصی امده اند یا از انگلیس اسکالرشیب گرفته اند و غیره.
همه می روند و ما هم بر می گردیم خانه و من همچنان به ان زن و همسرش فکر می کنم و به سوال دوستم که مگر جانباز هم پناهنده می شود.....
از وقتی این و بلاگ را باز کردم این دومین بار نه چندمین باری است که با اسم حقیقی خودم وبلاگ دیگری باز کرده ام رفته ام و دوباره بازگشته ام.
دوست داشتم بهار بزرگ شود ...
نه به آن معنی که تو در ذهن داری
بهاربرای من صورتی است یک صورتی که تا به حال مثلاش را نديدهام.
شاید به رنگ معصمو میت بچگی هایم.
بهار دو ست دارد نظم بگیرد ...
دوستان چند بار پیشنهاد دادند که بنویس رفته ای آن ور دنیا حیف است تو مثلا علوم اجتماعی خوانده ای و زمانی می نوشتی بنویس درباره دنیای اطرافت.
خواستم جدی بنویسم ولی نمی شود این بهار من دوست ندارد جدی بنویسد. ان هم اینجا. دوست دارد از جنون و عرفان خودش بنویسد از دیوانگی .
دوست دارد گاهی که حسی امد که نتو انست بیانش کند نه برای اینکه نتواند از آن بنو یسد . نخواست بنویسد که کسی بخواند. بیاید اینجا و شاید به جایش بی نهایت نقطه بگذارد که دلش یک کم سبک شود.
نه برای اینکه بیایند نظری بدهند نقدش کنند یا شاید دلش را بشکنند.
قبلا کسی به من گفت شاید کسی نخواهد از دلت بشنود حرفهای دلت را اینجا ننویس به خدا بگو انسان تغییر می کند و حرفهایش نیز.
ولی من دوست دارم همین جا بنویسم.
با این دختر ابرو کمونی قالب ام و همین موسیقی به رنگ ابی کم رنگ. هرچند که این قالب هم به دلم نمی نشیند....
لینک وبلاگم را هم در پرشین بلاگ می گذارم اگر دوست داشتید جدی های من را بخوانید بیاید انجا بخوانید .
یا حق