تبليغاتX
بی نهایت نقطه...
سرفه ها ی پی در پی کلافه ات کرده.

هنوز نشسته ای روی مبل و چشمایت را بسته ای. هوای لطیف صبح و آرامش.حوصله کلاس رفتن را نداری . ساعت نه است و الان همه باید سر کلاس باشند. دلت نمی خواهد بلند شوی.دوست داری همانجا بشینی روی مبل و کاغذهایی که شب قبل تا دیر وقت توی دانشگاه پرینت گرفته ای را بخوانی.

لحظه ای فکر می کنی «خب اگر نروم چکار می خواهم بکنم به جایش » پرسه زدن در خیابان یا نشستن تو ی خانه .تازه حوصله استادت را نداری .

که بلاخره باید برایش بهانه ای بیاوری که کجا بوده ای . دسته کاغذهایی که دیشب پرینت گرفته ای را از روی میز بر می داری.

«زیبا ترین تو را به ذکر ما چه حاجت است»

کمی از متن را می خوانی . با خودت می گویی : حالا این همه وقت سر ساعت رفته ام چی شد

سر راه می روی درمانگاه وقت می گیری برای بعد از ظهر . یاد حرف های معصومه می افتی برای اینکه متقاعدت کند که ریشه بیشتر مریضی ها سرما خوردگی است .و تو در جوابش فقط گفته ای : من اصلا دکترها رو قبول ندارم . کاری بلد نیستند جز دادن یک مشت قرص .

ولی حالا که این سرفه های خشک اینقدر اذیتت می کند ناچاری از رفتن به دکتر. 

صبح که مامان زنگ زده بود . گفته بودی :داشتم به شما فکر می کردم .

با لحن مهربانی پاسخ شنیده بودی که :اگر فکرم بودی که نمی گذاشتی بری.

لحظه ای با خودت فکر می کنی مرده شور این دنیا و درس و همه چیز را ببرد. ولی چند لحظه بعد دوباره فکر می کنی همه این چیزها لازمه زندگی است.

این همه آدم توی این دنیا این همه مشکلات دارند غر نمی زنند آنوقت تو چه ات شده که اینهمه غرغر می کنی.

نشسته ایی سر کلاس. ریچارد حواسش به ایمیل هایی که باید بزند است و اصلا حواسش به تو نیست . دفترت را در می آوری و می گذاری بین کاغذهای روی میز و شروع می کنی به نوشتن .

هوا هم ابری است . از آن دلگیرهایش.

یک لحظه فکر می کنی به اینکه چه کار مفیدی داری انجام می دی .

داری درس می خونی ! خب بعدش که درست تموم شد یک کار خوب پیدا می کنی .

خب!

می روی دنیا رو می گردی . تجربه می کنی . مگر خودت عاشق تجربه نبودی .

وقتی داشتی اثاث کشی می کردی زحمت جمع کردن و به دوش کشیدن وسایل ات خیلی اذیتت کرده بود .به معصومه گفته بودی«دوست دارم از این دنیا فقط یک کوله پشتی داشته باشم . راه بیافتم برم توی دنیا بگردم .

آواره شوم توی دنیایش.

آنوقت به چه کارم می آید این وسیله ها که خودم را اسیرش کرده ام .

خب!

چه می دانم !

چه فکرهایی می کنی تو دختر.

نه!

فکر که می کنم دوست ندارم به هیچکدام این ها برسم و دلم تنها باشد .

خودم هم نمی دانم جرمم را .

حس می کنی او که تو مهربان اش می خوانی٬ گفت : برو !

چه سنگین بود رفتن . آسان نبود دل کندن .

به جرم گناهی بیرونت کرده بود خودت هم می دانی .

فقط شاید فرق هبوط تو این بود که خودت هم مطمئن نیستی قبل آن در بهشت بوده ای یا نه!

چه می خواستی تو مگر از این دنیا.

از آن روز حس آواره ای را داری که پایش در هیچ کجای این دنیا بند نیست .

یکی از دوستان گفته بود من چند سال طول کشید تا پایم اینجا محکم شود .

چه فکر احمقانه ای!

محکم شدن پا آن هم توی دنیا.

اصلا تو آوارگی کشیده ای که بفهمی چه می گویم؟

اصلا می دانی سوختن یعنی چه؟

سرت را انداخته بودی و مثل... چه می دانم مثل چه! داشتی می رفتی .

ماند رد سیلی اش روی صورتت.

محکم نبود ! ولی تکان دهنده بود .

محکم نزده بود چون از خودش بودی و می دانست که جنبه نداری .  می دانست شاید به جای به خود آمدن گریزان شوی.

مثل سیلی مادری

دردناک و مهربانانه.

سوختی با تمام وجود .

هر چه خواستی زمان ٬ مکان و اتفاقات اطرافت را با این عقل ناقص دنیایی بسنجی نشد .

که من !

کجایم !

چه می کنم در این دیار!

هیچ کس نبود جز تو و او .

سوختی و هیچکس نبود که دردت را پیشش ببری .

فقط خودش شنید و خودش.

حس کسی را داشتی که در چشمه ای زلال خودش را شستشو داد.....

کاش کمرنگ نشود رد آن سیلی هیچوقت

....

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط ...  | 

کفشهایم کجاست ؟ می خواهم سر شب راهی سفربشوم
مدتی بی بهار طی کنم دو سه پاییز دربدر بشوم
خسته ام از تو ، از خودم ، از ما ؛ "ما" ضمیر بعیدِ زندگی ام
دو نفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم
یک نفر در غبار سرگردان ، یک نفر مثل برگ در طوفان
می روم گم شوم برای خودم ، کم برای تو درد سر بشوم
حرفهای قشنگ پشت سرم آرزوهای مادر و پدرم
آه خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم
داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است
نیستم در حدود حوصله ها ، پس چه بهتر که مختصر بشوم
دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست
گاه گاهی سری بزن نگذار با تو ازین غریبه تر بشوم
+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط ...  |