تبليغاتX
بی نهایت نقطه...

سیم رابط ویدئو درست از جلوی در رد شده . استاد چراغ را خاموش کرده برای اینکه بتوانیم بهتر صفحه تلوزیون را ببینم همان وسط فیلم یکدفعه یکی از بچه ها نا هوا در را باز می کنه و می آد تو، پایش می گیره به سیم و فیلم قطع میشه . و تا دوباره راه بیاندازند دستگاه را طول می کشه. دلم نمی خواد جلب توجه کنم والا بلند می شدم حتی به قیمت گرفتن پایم به سیم و قطع شدن فیلم می رفتم بیرون.

موضوع فیلم افغانستان است درزمان طالبان. یک زن خبرنگار افغانی که د بزرگ شده آمریکا است فیلم را ساخته.در بعضی قسمتهای فیلم دوربین را در لباسش مخفی کرده که بتواند از فجایعی که در افغانستان توسط طالبان رخ می داده فیلم بگیرد.

فیلم دردناکی است. به خصوص برای من که با دیدن این صحنه ها دلم به درد می آید .دستهایم را می گذارم روی چشمهایم تا نبینم اعدام زنی را در زمین فوتبال جلوی چشم همه ... مردی تعریف می کند از طرز شکنجه کردن و سوزاندن انسان ها . بدجور دلم به درد می آید.

روی دفترم می نویسم در این وسعت غریب ، ایمان به بی پناهی انسان می آورم...

***

زن می گوید هیچ نداشتیم در کشورمان. توی شهر پر بود از سربازان آمریکایی ، کانادایی و انگلیسی به این آخری که می رسد صدایش را می آورد پایین و از گوشه چشم به بیرون در شیشه ای اتاق نگاه می کنه . که آدمهای اتو کشیده (انگلیسی) با لبخند در حال رفت و آمد هستند .

نمی دانم شاید می ترسد . این را وقتی حس می کنم که هر بار به این کلمه می رسد صدایش را می آورد پایین.

لهجه افغانی اش را گاهی نمی فهمم . کلماتی استفاده می کند که خارج از دایره لغات ام است . با این حال سعی می کنم گوش کنم و بفهمم که چه می گوید.

از طریق پاکستان ویزا گرفته و به همراه همسر و فرزندانش آمده اینجا.

اینجا راحتم، خداروشکر!

از دولت کمک هزینه زندگی می گیرد و زندگی اش می گذرد. نباید هم بد باشه. فکر می کنم بهتر از آن وضعیتی است که من در فیلم دیده ام.صد در صد بهتراست .عجب آدم های خیرخواهی هستند این انگلیسی ها و چقدر مهربان که به این آدم های بی پناه و درد کشیده پناه می دهند خانه ، لباس و غذا . مگر یک آدم چی می خواهد دیگر از این دنیا؟

چهره زن شکسته است و سرتا پا مشکی پوشیده. حس ام می گوید خیلی جوان تر است از این چهره.

یاد شکیب می افتم . پسر افغانی که به ظاهر یک تخته اش کم بود . ولی گاهی چیزهایی می گفت که حس می کردم عقل اش هم خیلی می رسد . روز آخر آمد توی اتاقم برای خدافظی.

گفت : " می دانی خانم ، ما همه این زحمت ها را باید برای کشور خودمان می کشیدیم . اگر این کارگری ها را برای کشور خودمان کرده بودیم الان آباد شده بود . خاک برسرمان کنند که هر چه برسرمان آمد خودمان کردیم . دروازه های کشورمان را باز گذاشتیم بیایند غارتمان کنند."

برایم تعریف کرده بود از کارش در کارخانه کاغذ به صورت تمام وقت شبانه . می گفت: " صبح که از سرکار می آمدم بس که باید به سرعت کار می کردم و چشمم دنبال کاغذهایی بود که از زیر دستگاه می آمد بیرون و من باید به همان سرعت تا می کردمشان سرم گیج می رفت."

 

چه توقعی بود از شکیب که از 7 سالگی آواره دنیا شده بود. با پدر و برادرش به کشورهای زیادی رفته بودند و کارگری کرده بود. و حالا بعد 10 سال که توی انگلیس زندگی کرده بود نمی توانست حتی سطح یک زبان را تمام کند ... شب ها در مهمانی ها شرکت می کرد و به خوشگذرانی می پرداخت و صبح مست سرکلاس می آمد .

چه بگویم

گاهی می شنیم و در خلوت خودم ساعت ها به این مسائل فکر می کنم که ، چرا؟ 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط ...  |